|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
یک عذرخواهی از دو عزیز مهربون:
خوندن پست قبلیم گویا اشک رو مهمون دو جفت چشم مهربون کرده ، شرمنده ی چشمانی شدم که با بارششون غم رو تداعی کردن ، از صمیم قلب من رو به خاطر اندوهگین شدنتون ببخشید که بیزارم از آزار عزیزان
اگه دروغ نگم یکی از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین اتفاقات زندگیم دیروز افتاد :
به طرز وحشتناکی سرما خوردم و الان فقط سیما دارم و کلا رفتم روی سایلنت ، از ساعت ۱۰ دیروز صبح که استاد محترم ازم ترسید و گفت حالت بده بدو برو خونه ، تا همین الان پوست بدنم داره با درد دست و پنجه نرم می کنه
حدود ساعت ۶ بعدازظهر بود که تلفن زنگ زد ، مادر جان گوشی رو برداشت و بعد از یه سلام رسمی گفت با تو کار دارن ، با صدای نصفه و نیمه ام سلام دادم ، صدا گفت که نشناختی ؟گفتم نه ، گفت نفیسه ام ،کلی فکر کردم و بعد با کلی خجالت گفتم نشناختم گفت سوم دبستان مدرسه پیام آزادی ، یادم اومد دختر مهربون و قدبلند کلاسمون ، شریف ترین نفیسه ی زندگی من
اگه این گلوی بی معرفت همراهی می کرد از خوشی جیغ می کشیدم ،زنگ زده بود که یادم بیاره فردا ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح قرار داریم جلوی در مدرسه ای که الان دبستان پسرانه شده ،خوب یادم بود اما فکر نمی کردم کسی این قرار کودکانه رو به یاد داشته باشه ، گفت خدا خدا می کرده خونمون عوض نشده باشه ، بین همه ی بچه ها فقط تونسته بود منو پیدا کنه و من توی دلم از این همه محبتش شرمنده شدم بهش گفتم فقط از زهرا و شیرین و الناز خبر دارم که زهرا ساکن زنجان و الناز مقیم دانمارک و شیرین گمشده ایه که سالی یه بار یادی می کنه و دوباره می ره تا سال بعد، گفتم فردا میام حتی با همین بدن درد کوفتی اما هیچ کدوم امید نداشتیم که بچه های دیگه یادشون باشه که ۷/۷/۷۷ وسط حیاط کوچیک مدرسه به هم قول دادیم که ۱۰ سال بعد همدیگه رو ببینیم ، حالا ۱۰ سال گذشته و از اون همه دوست فقط من و نفیسه تونستیم چند دقیقه ای خاطراتمون رو زیرو رو کنیم
احساس پیری کردم وقتی بعد از ۱۰ سال صدای دوستی رو شنیدم که با چادر صورتیهامون شونه به شونه سرود می خوندیم ، دلم تنگ شده امروز خیلی خیلی زیاد برای همه ی کسایی که به یاد دارم و همه ی کسایی که لابه لای خاطره های صندوقچه ی ذهن گم شدن
می دونم خیلی محاله اما اگه کسی از بچه های دبستان پیام آزادی وب منو می خونه یا کسی رو می شناسه که قبلا این مدرسه می رفته یه خبر بهم بده ، بدجوری دلم هوای صمیمیت قدیمها رو کرده
پ.ن : ۸/۸/۸۸ تون پر از لبخند و عشق و شادی

خوابم نبرد هرچه کردم ، حتی عروسک تنهایی هایم را فشردم در آغوش و بوسه بارانش کردم و دستهایم را گره زدم به گیسوان طلاییش و گرمای آغوشش را طلب کردم شاید خوابم ببرد میان این همه تنهایی، اما نشد
شب بود و تاریکی و چراغ هایی که خاموش بودند و دلی که سرگردان مانده بود و چشمهایی که بهت زده بودند از این همه باران بی دلیل و انگشتان بیقرار من که جا مانده بود بین تارموهای عروسک بی نامم
خوابم نبرد هرچه کردم ، قرص هم کاری نکرد برای این همه درد ، دلم صبح می خواست ، انتظار می کشیدم روشن شدن هوا را از پشت این پرده های سبز، اما نمی گذشت این ساعت لعنتی ، نمی دانم دلبسته ی کدام لحظه شده بود ؟
با تمام تاروپود حس می کنم که جا مانده ام بین لحظه های دیروز و حس می کنم که دلیلی نیست برای بودن و از این همه خوشبختی دلم می گیرد و دل آسمان می گیرد و خدا اخم می کند و چشمان من می بارد و بین این همه اشک خواب سری می زند به بی قراریهایم و تا روح جا می گیرد میان رویا ،خوابم بوی باران می گیرد ، خواب می بینم که آسمان می بارد ،آنقدر که هم آغوش می شوند اشکهایم با تن قطره ها و یکی می شوند و سر می خورند از گونه هایم و دستانم خالی است و انگشتانم یخ می کند و من زانو میزنم میان خیابانی خلوت و تن را می سپارم به باران و یخ می زند اشکهایم ، تنم ، روحم و تمام حس هایی که بیدار شده بودند این روزها.
دیشب باران بارید ، برای همین است که پلکهایم درد می کنند....

چقدر دلگیرم امروز بی دلیل
دلم از هیچ هم می گیرد انگار
تلخ شده ام ، روحم دارد تنهایم می گذارد، می رود چون بهانه جو شده ام ، دلش تنی دیگر می خواهد ، تنی که لبهایش فراموش نکنند زیباتر می شوند با لبخند ، تنی که وقتی چشم می دوزد به بی نهایت فردا آه نکشد ، تنی که خسته نشود از همین اندک روزمرگی
دلم می سوزد برای روحی که زندانی شده میان این پوست و گوشت ، دلم خاکستر می شود و کاری برنمی آید از دستهای تنهایم
بغض دارد دیوانه ام می کند ، سوگند خورده ام که چتری باشم برای گونه های سردم تا باران آزارشان ندهد ، نمی گذارم بشکند این بغض پر درد ، دیگر تمام شد تمام اشکهای بی دلیل، باید مدرک محکمی باشد تا قاضی چشم را راضی کنم به باریدن
چقدر دوست نمی دارم خود را امروز
چقدر غمگینم و چقدر دلم می خواهد پای روزگار را باز کنم به هی هی گفتن هایم
دلم از هیچ گرفته و شاید تقصیر این ابرهای نیمه کاره است و شاید تقصیر خورشید است که می رود و شاید تقصیر خواب بی هنگام امروز است و شاید .....
هیچ کس مقصر نیست ، مقصر دلی است که تنگ می شود و خط خطی می کند لحظه ها را ، یک خط دو خط سه خط ...... هزار خط
کسی می داند مرگ چگونه می آید ؟ بی هیچ دلیل دلم می خواهد تمام شوم

پ.ن : اگرچه بعداز ظهر تلخی بود بی دلیل و بی دلیل دلگیر بودم اما بهترین بهترین من همین مرا بس است که تو هستی این روزها و صدایت آرامشم می دهد و می رساندم به بی نهایت خوشبختی ، دوست داشتن تو طعم توت فرنگی می دهد
صبح که از خواب پا می شی انقدر بهونه های ریز و درشت توی دفتر مشق زندگیت سرمشق شده که شبیه صورتکهای غمگین کتاب قصه ها می شی و با غصه شروع به مشق نوشتن می کنی همه ی روزها اینجوری می گذرن تا اینکه یه روز که چشمت رو باز می کنی دنیا بهت سرمشق نداده و تو تعجب می کنی که چرا بدون قرار قبلی و بی درخواست برات مرخصی صادر شده؟ اون روز ، روز تو می شه و تو تا میتونی شادیها رو توی قلک نگاهت پس انداز می کنی
روزها هر کدوم سند دارن ، گاهی هرچی پول بدی نمی تونی حتی سرقفلیشون رو بخری و گاهی 6 دانگ به نامت سند می خورن توی زندگی آدمها روزهای ویژه زیاده بعضی روزها شخصین مثل روز تولد که برای من پره از هزار تا حس ناب ومهمترین روز زندگیم چون یه فرصت استثناییه برای اینکه همه ی زندگیت رو دوره کنی، برای خوشیهاش دلتنگ بشی و غمهاش رو با پاک کنی فراموشی از حافظه ی دنیا پاک کنی
بعضی روزها خیلی دونفرن مثل روز گره خوردن دو تا نگاه ( امیدوارم همه ی نگاههای عاشقونه گره کور بخورن که با دست و دندون و با کمک دیگرون هم نشه بازشون کرد) ، مثل روز بستن یه عهد خدایی بین دو تا آدمی که تا دیروز من بودن
بعضی روزها خاصن مثل روز پدر یا روز مادر که همه ی ما تازه یادمون میوفته غیر از غرغر می شه چند تا کلمه ی محبت آمیز هم به دو تا فرشته ی زمینی که همه ی بهونه ی زندگیشون بودن ماست هدیه کرد
بعضی روزها هم گروهین مثل همین روز دختر که امسال برای اولین بار همه بهم تبریک گفتن . خیلی شیرین بود حس اینکه بعد از این همه محدودیت توی این روزگار پر از خط قرمز یه روز به نام ما سند بخوره به نام دخترهایی که تا دیروز معیار نجابتشون آفتاب و مهتاب ندیدنشون بود و امروز همه با دید اتهام خشک و ترشون رو با هم می سوزونن
نوجوون که بودم از جنسیتم فرار می کردم ، پیش همه یه دختردل نازک بودم که با هر کنایه اشک مهمون گونه هاش می شد و توی دلم به همه ی پسرهایی که دنیا رو با آزادیشون خط خطی کرده بودن غبطه می خوردم
جوون که شدم به دنیا عاقلانه تر نگاه کردم ، اونقدر عاقلانه که فهمیدم اگه من و هم جنسهای من نبودن دنیا خیلی چیزها کم داشت محبت ، عشق ، سادگی ،پاکی و حتی اشک.
از خدای بزرگ برای سرشت پاک دختران ممنونم
ممنونم که ما رو صبور آفرید ، وجودمون رو با کلاف محبت بافت ، اشک رو به چشمهامون هدیه کرد تا دلهای شیشه ایمون از این همه زمختی روزگار مردونه زخم نشه ، بهمون مروارید عصمت داد و قدرتی که دست هر پلیدی به گوهر وجودیمون نرسه و اونقدر دوستمون داشت که زیبایی رو به صورتمون هدیه کرد و عاطفه رو به سیرتمون
همیشه لطیف باشید مثل ذات حقیقی دختران
![]()
لذتی دارد این پرده های سبز را کنار زدن و چشم دوختن به تک درخت پیر حیاط کوچک خانه مان ،وقتی فنجان چای را در دست گرفته ام و تلخی اندکش را مزه مزه می کنم و دلم را پر می دهم به تمام تلخی های مزه مزه شده ی روزگارم
خدا روبه رویم می نشیند، چشمانش را هدیه می دهد به چشمان بی نگاهم و برق لبخندش به آتش می کشاند دل بی قرار این روزهایم را
دستانم را بر لبانش می گذارم و شفافیت لبخندش جاری می شود در رگهای ظریف و کم جانم و به وجد می آیند تک تک سلولهایم از این همه خوشی
برای خدا فنجانی چای می ریزم تا مهمانم شود چند لحظه ای کوتاه ، می دانم سرش شلوغ تر از آن است که بنشیند و تک تک بی حوصله گی هایم را ترجمه کند ، خدا به نیمه ی خالی فنجانم نگاه می کند ، دلم می گیرد ، تمام اشکهایم را به یاد می آورم و تمام بغض های فروخورده را و تمام نگاه های تمام نشده را و دلم می شکند از خوب نبودنم و مبادا ها به سراغم می آیند باز : مبادا دلی را شکسته باشم؟ مبادا با نگاهم کسی را آزرده باشم؟ مبادا غافل شوم از تمام باید ها؟ مبادا کلامی رانده باشم هرچند بی غرض و دلی را خاکستری نقش زده باشم؟ تمام دیروزهایم را دوره می کنم ، نیمه ی خالی لیوان حاصل لحظه های تمام شده ی من است
خدا تکانم می دهد ، دستانش را حلقه بر گردنم می بینم و نفسش سرمستم می کند ، عطر بودنش را با تمام وجود می خواهم ، آنقدر دلتنگم که سر می گذارم بر شانه اش و های هایم سکوت لعنتی اتاقم را می شکند ، گیسوانم میان دستان خدا سر می خورند و من خود را رها می کنم بی قید در گرمای محبتش
خدا فنجان را نشانم می دهد و جرعه جرعه های چایم را که بازی می کنند میان سپیدی ته فنجان و لبخند می زند ، روزهای خوشم ، تمام لبخندهای دیروز و مهربانی های امروز و امیدهای فردا میان قطره های باقیمانده چای جا خوش کرده ، دل می بندم به همین جرعه ها و شاد می شوم از نگاه مهربان مادر و بوسه ی عاشقانه ی پدر بر موهایم و مهربانی های تمام آنها که دوستشان دارم و دوستم دارند در این قحطی محبت و راضی می شوم با همین کلامهای عاشقانه که بوی صداقت می دهند و دل می بازم، به سادگی خوردن جرعه ای چای تلخ، خوشبختی امروز من خلاصه شده در تمام لحظه هایی که این روزها رنگین شده با عشق
پشت این پرده های سبز نشسته ام ، خدا به سراغ شما آمده ، فنجان چایش دست نخورده مانده و من دلتنگم برای نفسهای گرمش که عاشقانه هایم را جان می دهد.


پ.ن : من متنفرم از کامنتهای خصوصیه بی نام و نشون که نویسنده اش خیلی دلش می خواد خودش رو مرموز نشون بده اما آقا یا خانم ؟ از تبریکتون ممنونم
استخوانهایم درد می کنند این روزها از بس بی خاطره مانده ام ،کسی ساقی مهربانی نمی شناسد ؟ جرعه ای خاطره می خواهم برای نوشیدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلبرها دل می برندند دیروز با رخصت ، روزگار دلرباها رسیده ، قبح دزدی باز هم ریخت !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرخ بودن امروزم ، جریمه ی لحظه های آبی دیروزمان است ، چقدر دوست دارم این ایستادن زیر تابلوی«توقف مطلقا ممنوع» را .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزه ی سکوت چشمانم را نگاهی شکست که برای غریبه بودن و غریبه ماندنش سوگندها خوردم ، امان از این بی حساب بودن لحظه های دوست داشتنی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بگو دلم که تنگ می شود کدام لحظه را خط خطی کنم که به بهانه ی پاک کردنش، با پاک کن مهربانی به سراغم بیایی؟

آهای تویی که توی آسمون نشستی و داری برق ستاره ها رو تنظیم می کنی، حواست هست یکی روی زمین دلش از بی ستاره بودن داره می ترکه؟
آهای تویی که نگاهت رو قرض دادی به ماه و داری خورشید رو دلداری می دی برای غروبش، هیچ حواست هست که روی زمین هر روز هزارتا دل مهربون غروب می کنن؟
آهای تویی که وقتی دلت می گیره ابرها رو بهونه ی باریدنت می کنی ، تویی که با هر قطره مهرت رو می چکونی روی گونه های خشک و بی حسم ،هیچ حواست هست که چندتا چشم سرخ و بارونی دلتنگتن؟
من خسته شدم ، فقط تا 21 شمردم و وقتی گفتم بیام چیزی نگفتی ، داد زدم و گوش کردم صدای سکوتت پیچید توی گوشی که سالهاست پر از صدای سکوته ، گم شد بین این همه بی صدایی ، فکر نمی کردم سکوت تو هم از جنس سکوت زمینیا باشه
من فقط تا 21 شمردم ، عدد زیادی نیست ، باید زود پیدا بشی اما نمی شی، گم شدی چون این روزها سجاده ام با تاخیر باز می شه؟من که دلم رو برات می فرستم هرشب، من که رسوای شب شدم با اون همه بوسه های آتشین که گم می شن بین نور ستاره هات، دلت میاد ؟ مگه نه که کریمی؟ مگه نه که بزرگی و مهربون؟ دلت میاد؟این همه سرگردونی چیه که هلشون دادی توی سوت و کور تنهایی هام؟
خسته ام ، تموم تنم درد می کنه ، دلم داره ته می کشه، پر از حسهای جدیدم اما دارم غریبی می کنم با تک تک لحظه هام، روحم داره قلقکش میاد و من خنده ام نگرفته از این شوخی زمینیت
سپردم به تو ، خودمو، دلمو و روحی که این روزها داری گردگیریش می کنی

خوب یادم هست روپوش طوسی ام را و مقتعه ای که مادر دورش تور دوخته بود و کیف سبزی که یک جیب بزرگ داشت ، مدرسه مان چند متری با خانه فاصله داشت و من دوستش نداشتم که دیوارهایش طوسی بود و چسبیده به دبستانی پسرانه که همیشه فریادهایشان آزار می داد گوشهای کوچکمان را ، دوستانم را به یاد ندارم و آنقدر از این مدرسه ی بزرگ بیزار بودم و هنوز هستم که روز دوم مهر تصمیم بزرگی گرفتم و یادم نمی رود چهره ی مهربان مادر را که پر از خنده شد وقتی با جدیت گفتم که می خواهم ترک تحصیل کنم
سال اول دبستان با تمام بدی و گاه خوشیش گذشت و مادر که بی علاقه بودنم را به این دبستان کذایی دید، مرا برد به دبستان کوچکی که محبت از دیوارهای پر از گلش می بارید
خوب یادم هست روز اول مهر 8 سالگیم را که با عصبانیت به مدیر گفتم : مگه من بیکارم که هی صبح و ظهر می کنید ، خطایشان این بود که نمی دانستند نامم در کدام شیفت هست و مدیر که عصبانیت کودکانه ام را دید قول داد که مرا در کلاس دخترش بنشاند و این آغازی بود برای دوستی شیرینی که اگرچه این روزها کمرنگ شده اما تا همیشه هست
تا پنجم دبستان روزهایم پر از عطر عشق بود و با تمام وجود مدیر مهربانم را دوست داشتم و هنوز دارم که مهربانترین عزیزی است که یاد می کند تنهاییم را با پیامکهای مهربانانه اش
سال سوم را خوب به یاد دارم ، لباس فرشته ی عبادت را بر تن کردم و روی سن آداب نماز را گفتم و برایم دست زدند و من خود را به چادر سپیدی سپردم که میان سجاده ی سبزم از دستان مهربان خانم ولیخان گرفتم یاد تمام عزیزان آموزگارم به نیکی، هرکجا که هستند : خانم اعرابی ، ولیخان ، درودی و افخمی
هنوز وقتی از میدان هلال احمر رد می شویم دلم تنگ می شود برای آن کلاس کنج دیوار که پنجره اش رو به خیابان بود و زندان نبود آن روزها ، این روزها دبستان کودکی من پسرانه شده ، پیام آزادی را بستند چون مدیرش پیام آزادی می داد ، تاب نیاوردند خوب بودنش را
راهنمایی چیزی با دبستانم فاصله نداشت ، اولین سال تاسیس مدرسه ای که مدیری بیش از حد منطقی داشت ، روزهای خوبی بود مخصوصا سال سوم که هفت گنج شدیم وامروز هفت گمشده ، تنها پردیس گه گاه با پاکتهای زرد مهمان گوشی تنهایم می شود ، نازنین و سمیرا و فرانک و نسیم از یاد نرفتند ولی از دیده رفتند و دلم پر می کشد برای هانیه که خوابش را می بینم و چقدر دوست دارم بدانم کجاست در این دنیای شلوغ و خوابهایش چه می خواهند از دل تنگ من؟
دبیرستان هم مهمان مدرسه ای بودم که سال اول تاسیسش بود و مدیری داشت بسیار جدی و گاه خشن و خدایش رحمت کند که هنوز به سال نکشیده که از میانمان رفته ، دبیرهای دبیرستانم را دوست داشتم و دینشان بر گردنم هست مخصوصا خانم نشوی دبیر زیان و خانم قدک پور که دو سال پیش با دیدنم در خیابان چنان لبخند عمیقی زد و چنان دوست داشتنی در آغوشم گرفت که شرمنده شدم از این همه عشق ، همیشه امید داشت ادیب بزرگی شوم یادم نمی رود برای فرستادن آثارم به خوارزمی چه زحمتهایی که نکشید، اما پارتی می خواهد گرفتن حق در این دیار و من تنها دلگرم به خدا بودم،
روزهای دبیرستان زود گذشت و تنها یاد سمیرا و مهشید و لیدا و شیما را برایم به جا گذاشت و چشمان روشن غزالی که زاده ی یک روز بودیم و شیوایی که هنوز هست و زیباترین هدیه ی مهر آن سالهاست
مهرهای دوست داشتنی ام گذشت و تنها افسوس روزهای لبخندهای بی دلیل برایم مانده این روزها،
مهرتان پر از مهرو ایامتان به شیرینی لبخند کودکی که بابا را با عشق می نویسد
پ.ن : این عکس دستخط یه دختر خانوم به نام میتراست که من از گوگل گرفتم دوستان فکر کرده بودن که اسکن کردم و دستخط خودمه ، فکر کردم اگه نگم خیانت در امانته ، مهرتون سبز
و روزی می آید که نه منی هست و نه تویی و همه او می شود و چقدر بیهوده است تمام نزاع هایمان وقتی که همه چیز پایان می گیرد در یکی از همین غروبهای دلگیر ، وقتی که ماه خورشید را بدرقه می کند ، وقتی همه او می شود، من و تو تنها جامه ای سپید داریم از این همه اندوخته و من و تو آن روز می فهمیم که نمی دانستیم هیچ را و چقدر سخت و آسان است این نادانی
همین روزها تمام می شویم پس بیا بد نباشیم ، لحظه هایمان را با بد دیگری نگذرانیم و خوب خودمان را بگوییم، بگذار بگویند خودشیفته ایم بهتر از بدگو شدن است این خودخواهی ، بیا دلی را بی بها ندانیم ، بیا دیگر فریادی نزنیم ، غمی نخوریم ، بیا خوش باشیم دمی با اصول دل .
وقتی تمام شدیم بگذار بگویند حیف که رفت ، بگذار اشکی بریزند بر سر آن سنگ سرد ، بگذار وقتی یادمان بیقرارشان می کند لبخندی بزنند ، چرا سببی باشیم برای گره ی کور ابرویشان؟ بگذار انحنای لبهایشان نقاشی دنیا را زیباتر کند، شاید با خاطره ای دور از ما
تا سند نزدند گودالی را به ناممان بیا خوب باشیم من ...... تو......... و ما........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
تمام شد
رمضان و تابستان
بی هم آمدند و کمی پس و پیش با هم رفتند ، رمضان امروز رفت و تابستان تا یکی دو روز دیگر می رود، مثل مهمانی است که دم در ایستاده و حرفهای آخر را می زند ، مثل کسی که دلش نمی آید برود به همین زودی، اما رفتن را چاره ای نیست
تابستانی که گذشت مثل دیگر تابستانها بود گرم و گاه خوش و گاه ناخوش
چند سطر زیر یادگاری است از تابستان همراهی دو 8 تابستان داغ 88 :
تابستون برای من دیر شروع شد ، بعد از تاخیر امتحانها به خاطر حوادث پیش اومده اولین روزهای خواب و کتاب شروع شد ، تونستم غیر از کتابهایی که از نمایشگاه خریده بودم چند تا کتاب دیگه رو بخونم
کتابهای : کودکی نیمه تمام ( کیومرث پوراحمد ) ، حال سگ ( زهره حکیمی ) ، احتمالا گم شده ام ( سارا سالار ) ، آب و خاک ( جعفر مدرس صادقی ) ، مردی که گورش گم شد ( حافظ خیاوی)، کافه پیانو ( فرهاد جعفری ) ، پری فراموشی ( فرشته احمدی ) و ها کردن ( پیمان هوشمند زاده ) کتابهایی بودن که شبها و این اواخر سحرها بعد از خوردن سحری توی تخت همراهم بودن
دلم می خواست که تنم رو بسپرم به سردی آب که سپردم و روزهای داغ مرداد بهانه ای شد برای اینکه آب و آفتاب رو مهمون بشم همزمان
دو بار مهمون شهر بهارنارنج شدم و یک بار مهمون ضامن آهو و دوست داشتم تموم روزهای شرجی و خشک این دو شهر رو ، دلم تنگ شده برای پشت بوم خونه ی خاله که بین اون همه شیروونی جزء عجایبه و دلم پر می کشه برای حیاط حرم رضا ( ع) که حیات دلم رو یه اب و جاروی دوباره کنه
توی این تابستون مخصوصا بعد از افطارهای رمضان خودم رو سپردم به تاریکی شب و با اینکه از گربه ی سیاهی که مهمون پشت بومه هنوز که هنوزه وحشت دارم بالا و بالاتر رفتم و دلم رو به ماه نزدیکتر کردم ، بین این همه جسم بی روح، تاب من عزیزترین جسم سرد دنیا برامه و بهش مدیونم به خاطر سنگ صبور بودنش برای اشکها و لبخندهام
ماه آخر تابستون ماه گردگیری دل بود و حیف که تموم شد خیلی زود و حیف که هنوز همونم ، کاش پایانش نقطه ی بسم الله آغازم بود
تابستون تموم شد و منم یکی از همین روزها تموم می شم
همه چیز به سادگیه آغازه و به تلخی پایان ، کاش پایان رو شیرین کنیم که همه مستحق خوب بودن و خوب زیستنیم

باید بترسی این روزها
حتی از سایه ی خودت، دیگران و سایه هایشان که جای خود دارند.
باید بترسی وقتی که چشم در چشمت می دوزند و خوبی هایت را می شمارند و گاه انگشت کم میاورند برای دروغ های به ظاهر قشنگ و در باطن کثیفشان .
باید بترسی وقتی که با چشم ظاهر نگاهت می کنند و با چشم باطن تمام روحت را و تمام تنت را می کاوند و تو چندشت می شود، از این سایه روشن آدمیت
باید تمام تنت بلرزد، وقتی که دیگر کسی با چشم دل تو را و دلت را نگاه نمی کند ، وقتی معیار قضاوتها چشم سر شده ، وقتی دوستی ها خلاصه شده در یک لبخند چند روزه .
روزگاری بود که هر کس خربزه ای می خورد ، لرزش را به جان می خرید و این روزها نخورده می لرزی، از ترس اینکه در خیالشان به زور خربزه را به خوردت دهند .
باید همیشه پایان باشی ، آغاز اگر باشی به پایانت می برند و نجابتت را وقیحانه به رسوایی متهم می کنند ، باید تمام شده باشی که این به ظاهر مردمان گاه تاب نمی آورند که کسی خود واقعیش باشد نه بازیگر سناریوی مسخره ای برای دلبری کردن.
اگرخوب باشی بد بودنت را انتظار می کشند و اگر بد باشی دلشان لک نمی زند برای لحظه ای خوب بودنت ، انگار همرنگشان که شوی بیشتر سرخوشند
اگر نخواهی شیرین باشی فرهاد می شوند و اگر تنها مجنون خالق لیلی باشی ، آنقدر لیلی وار دلبری می کنند شاید پای بگذاری در راهی که هیچ است و به هیچ می رسد و وقتی که بی نامت کردند دلخوش می شوند به پیروزی پوشالیشان و حیف که فراموش می کنند، محکمه ای هست دور و نزدیک.
من بازیگری نمی دانم ، وکیل آفتابگردان می شوم تا چندی دیگر و زمین را با تمام کانیهایش دوست می دارم ، گاه گاه قلمم را به ساز خویش می رقصانم و ترانه های دوست داشتنی ام از صوت قرآن تا خواننده های زیر زمینی متغیر است ، لیلی خوبی نمی شوم هیچگاه و اجازه نمی دهم که مجنونی برایم جنون را بازی کند ، دوست دارم تمام محبتهای بی توقع را و تفکیک جنسیتی نمی کنم سلامها و لبخندهایی که در قاب نگاهم جا خوش می کنند ، کم دلتنگ می شوم و کمتر از آن از خاکیان دلگیر ،اما وقتی دلم می شکند می سپارم تمامشان را به خدا، تا روزی دهانشان بسوزد از آش های نخورده شاید بفهمند که چه کرده اند با خاکیان بی گناه ،من هیچ کس را جز خدا نمی خواهم و به هیچ کس اجازه نمی دهم که دفتر بودنم را خط خطی کند ، اگر بنا باشد خطی بکشند، من هم ناشیانه نقش زدن را از روزگار آموخته ام
خوب و بد می گذرد و روسیاهی به ذغال می ماند ، این را از لبخند خدا فهمیدم.
![]()
( این عکس رو گذاشتم یه کم زهر نوشته ام رو بگیره
)
روی تاب نشسته ام و تاب می خورم ، گیسوانم را سپرده ام به باد ، تار به تار با باد هم آغوش می شوند و من قلقلکم می آید از این همه خوشی.
روی تاب نشسته ام آنقدر بالا رفته ام که انگار لحظه ای دیگر میان کوچه مهمان می شوم ،دلم می ریزد و سلولهایم از این همه هیجان به وجد می آیند .
وقتی می نشینم بر آهن سرد تابی که از کودکی همنفس اشکها و لبخندهایم بوده ، دیگر من نیستم، می شوم دخترک سرخوشی که تا دیروز کنار فواره ی پارک دلبری می کرد از آدم بزرگهایی که لپش را می کشیدند ، می شوم همان طوبایی که می دوید روی بام و هیچ گاه نشد که بادبادکش را به باد بسپارد
وقتی که تاب رخصت پرواز می دهد ، روحم آنقدر سبک می شود که دل می بازد به نگاه ماه و عاشق می شود، نه یک بار نه ده بار آنقدر که شمردنش آسان نیست و تاب و پرواز تنها شاهدان بوسه های بی پروایی هستند که بر گونه ی خدا مهمان می شوند
اگر شب نبود، اگر این ساعت شبانه هایم بر بام نبود، اگر تابی نبود که مرا ببرد در آغوش خدا ،چیزی کم داشتم
اگر خدا نبود ، اگر آسمان را نمی آفرید ، اگر همین چند ستاره نبودند ، دل به چه چیز خوش می شد؟به چه باید دل می بستم ؟ این همه کلام عاشقانه را برای که زمزمه می کردم؟
خوشحالم و سرخوش تر از همیشه ، خوشحال برای بودن خدا، خوشحالم برای گرمای بوسه هایش که پنهان می شود در دل این همه تاریکی ، خوشحالم برای عشقی که در نگاهش جا خوش کرده و گرمم می کند هر روز و هر لحظه و خوشحالم برای این عشقبازی زمینی با معشوق آسمانیم ، خدا خوب می داند که تنها دلبر این دل تنهاست و خوب می داند که عشقی نیست در این وجود زمینی جز عشق زمینی او.
پروردگارا من به لبخندت که همیشه در لحظه هایم جاریست سوگند می خورم که هنوز هم زمینی دوستت دارم که تویی همدم این دل تنها
نازنین خدای من ،یک بار مرا آسمانی در آغوش بگیری چه می شود؟

من عشق نمی دانم، اما می توانم برایت عاشقی را بازی کنم، مثل یک بازیگر ماهر، هرگونه که تو بخواهی.
حاضرم صورتکی از لبخند مهمان چهره کنم ، به چشمهایت خیره بمانم و بگویم که به اندازه ی تمام شکوفه های صورتی درختان بهار دوستت دارم و بیتاب یک لحظه نگاه بی قرار تو هستم.
می توانم صورتکی بر صورت بنشانم و تو را بهترین بهترین من خطاب کنم ، برایت یک دنیا شعر عاشقانه بخوانم، بی آنکه بدانم چه می گویم و از بیتابی های نداشته ام قصه سرایی کنم.
می توانم ادعا کنم تو زیباترین مخلوق خدایی ، می توانم چشمانم را به چشمانت بدوزم و نگاه نافذم ، آنقدر به نگاه مشتاقت خیره بماندکه احساس کنی، هیچ کس چون من تو را دوست نخواهد داشت.
من عاشق نیستم ، اما اگر تو بخواهی، عاشقی را برایت بازی می کنم....
اما، می توانم دوستت بدارم ، صادقانه به تو بگویم که زیباترین نیستی، اما چهره ات برای من مثل یک قصه ی شیرین خواندنی است ، خطوط چهره ات شخصیتهای قصه اند، وقتی می خندی به چروک کنار پلکت حسادت می کنم .
من دوستت دارم ، وقتی به تو می گویم که رنگ لباست برازنده ات نیست، وقتی هنگام گریه، شانه هایم را به تو هدیه می دهم اما کلامی عاشقانه نمی گویم ، وقتی می توانم صدایت کنم ،آنقدر نگاهت می کنم تا یاد بگیری چگونه رمز نگاهم را بخوانی .
من عاشق تو نمی شوم که فقط امروز معشوق من باشی ، من دوستت می دارم تا بتوانم تا ته دنیا از لذت بودنت سرشار شوم . عاشق بودن دلیل می خواهد، باید دروغ بگویم، باید نقش بازی کنم. من نه می توانم برای دوست داشتنت دلیل بیاورم، نه دلم می خواهد پاکی وجودت را به سخره بگیرم و نه دوست دارم نقش آدمک قصه های عاشقانه را بازی کنم، پس دوستت می دارم.
من خواستار عشق اساطیری نیستم ، دوست داشتن تو از جنس لطیف واقعیت ،برایم شیرین تر از هزار عشق لیلی و مجنونی است.بگذار هیچ خاطره ای از عشق ما به یادگار نماند ، مهم این است که محبت تا چه اندازه با ما هم آغوش شده.
اگر عاشقی را بازی کنم ، بازیگر می شوم ، برای زحمت بازی مزد می خواهم ،آن وقت تمام وجود تو خرج این معرکه ی بیهوده می شود و من روزی، خسته از این همه نقش تکراری ، تنهایت می گذارم و تو می مانی و وجودی تهی شده .
من تو را دوست می دارم تا خرج نشوی ، تا تمام نشوی ، تا مجبور نباشی برای بازیهای بیهوده ام کف بزنی ، دوستت می دارم تا از تکرار این همه صحنه ی تکراری کسل نشوی ، من با عشق به تو هیچ چیز نمی دهم، اما با محبت تو را مالک قلبی می کنم که حرمت تو را می فهمد.
من تنها می توانم تو را دوست بدارم، اگر عاشقی می خواهی، نگاهت را به خیابان پشت سر بدوز ، بازیگران بسیارند.
پ ن :سحرهایتان فراموش نکنید کسی پشت این پرده های سبز چشم انتظار دعاست
پ.ن ۲ : ادامه مطالب را برای ققنوسم می نویسم که مهربانترین شیرین این روزهاست

جمعه 23 مرداد 88 /بابل/اشک و شکوه و خستگی و یک نامه ی بند بالای شفاهی برای خدا ، یادم هست لابه لای تمام غمها جاده طلب کردم و ....
دوشنبه 26 مرداد88 / تهران / ویبره ی مدام گوشی و انبوه پاکتهای زرد همه با یک مضمون : « زود بیا خونه داریم می ریم مشهد» ، به همین سادگی ، جاده ای انتظارم را می کشید....
__________________________________________________________
شاید اغراق نباشه اگه بگم که بهترین سفر عمرم بود ، سفری که توش همه چیز بود ، آغازش شب بود و پایانش صبح درست مثل حال دل من که نازکتر شده این روزها و ترس از پاره شدنش ولوله ای انداخته به جونم.
_ ظهر روز سه شنبه رسیدیم به شهر شلوغ مشهد و تنها یک صدا شنیده می شد بوق های ممتد ، این بود پایانی برای سکوت دلچسب جاده ، روز سه شنبه تماما به خواب گذشت ، رانندگی طولانی بابا توی راهی که بی آب و علف بود با آسفالت موش جویده اش اونقدر خسته اش کرده بود که عملا جز خوردن شام هیچ کار مفیدی انجام ندادیم
_ روز چهارشنبه بعد صبحانه رفتیم حرم ، هوا گرم بود و همه ی زائرها تموم سایه های کوچیک و بزرگ رو سند زده بودن ، یه گوشه ای از صحن نشستم و مفاتیح رو باز کردم اومدم زیارت بخونم دیدم آداب داره و به نظرم بدون رعایت نکردن آدابش خوندنش بی مفهوم بود ، قرآن دوست داشتنی ام رو توی دست گرفتم تا دردودل کنم که مامان گفت برم توی حرم ، رفتم ، دنبال یه گوشه ی خلوت و امن می گشتم برای این همه حرف ، همه جا امن بود اما خلوت نه ، داشتم سردرگم دورم رو نگاه می کردم که دو تا خانم از یه گوشه دنج بلند شدن و من مهمون خنکی دلچسب سنگفرش حرم ضامن آهو شدم و گفتم و گفتم و گفتم ، تموم کسایی که اسمهاشون رو به خاطر داشتم نام بردم و تک تک براشون دعا کردم برای بچه های جمع شکلاتی شنبه هامون ، برای تموم دوستهای ساختمون سبز دانشکده ، برای همه ی فامیل مهربون و یکرنگمون و برای تموم کسایی که امروزدیگه دوست نیستن وتموم کسایی که نیستن چه در این دنیا چه در ذهن و قلبم
و بعد سرم رو تکیه دادم به دیواری که سر هزار هزار حاجتمند رو تکیه گاه بود و گفتم و گفتم و گفتم و فقط یه چیز خواستم برای دلی که بی حسه این روزها، خیلی خیلی بی حس، خدایا منو ببخش که فقط غر زدم و فقط یادآوری کردم تنهایی هام رو ....
ظهر بود که از حرم رفتیم، تا عصر دنبال خرید سوغاتی بودیم و شب حدود ساعت 11 باز برگشتیم پیش ضامن آهو : روبه روی گنبدش نشستم و قرآن خوندم سوره ی یس و الرحمن رو ، فضا پر از انرژی مثبت بود ، بعیده که کسی صادقانه با خدای خودش در حالی که مقابل امام معصومش نشسته حرف بزنه و سبک نشه و پر نشه از حس ناب لذت ، فضای حرم با اون باد ملایم و اون همه لب پر خنده ای که دیدم قشنگترین صحنه ی حک شده از این سفر بود ،تا حدود ساعت 2 نشستیم تکیه به دیوار و رو به گنبد رضا ( ع) ، برگشتن پیاده و سرخوشانه ام از حرم حس تازه ای داد به همه ی عضلاتم که مدتها بود حسرت کودکانه هام رو داشتن و این شب خلوت مجالی داد برای دویدن .....
_ پنج شنبه صبح دنبال جایی گشتیم برای سیاحت و خرید ، عصر هم به خیابون گردی گذشت تا شب که دوباره روبه روی گنبد بشینم و دل بدم به این همه سپیدی ، اشکهایی که ریختم توی این شب جمعه ی پر نور از درد و غم نبود یه حس پنهان بود که باعث می شد نتونم این قطره های بی رنگ رو اسیر پلکهای بسته کنم پس اشک ریختم و قرآنم رو توی سینه ام نگه داشتم و پر شدم از عطر ناب خدا، زود برگشتیم هتل ، فردا جاده بود و فرمون و این کامیونهای لعنتی ، باید خوابی بود تا جسمی باشه .....
_ جمعه صبح رفتیم حرم تا خداحافظی کنیم ، من باور دارم که خدا همه جا هست و شفاعت امام رضا ( ع ) هرجا باشی همیشگیه برای همین بیتاب نشدم از دل کندن اگرچه دلتنگی هست همیشه و همه جا، شب جاده دوست داشتنی بود با اون همه رعد و برق و بارونی که دستهام رو خیس کرد و روحم رو خیس تر ، خدا رو زمینی تر دوست داشتم وقتی بین صدای رعد و برق براش بوسه های پنهونی می فرستادم
_ شنبه ساعت 6 صبح رسیدیم به شهر پر دود و ترافیک تهران که بیشتر آدمهاش حتی با خواب شبانه بیگانه اند ، تهران همیشه زنده است....
حاشیه هایی دوست داشتنی از سفر:
1 ) توی حال خودم بودم و قرآن می خوندم که مامان صدام زد بیا مراسم عقده ، دونفری که دل بسته بودن به دل هم و به زندگی، روی یه پارچه ی سپید نشستن و روبه روی حرم به مهمترین شراکت زندگیشون بله گفتن ، زندگیشون به شیرینی شکلاتهایی که از شادی روی صحن جای گرفت.
2 ) باز هم داشتم قرآن می خوندم که جمعیت کثیری از مردها در حالی که شاخه های گل توی دستاشون بود شعر خیلی قشنگی رو می خوندن ودور حرم می گشتن، هوای همه بارونی شد از این همه شوق
3 ) توی این سفر پیرزنهای زیادی دیدیم که شبیه مادربزرگ پر کشیدم بودن ، عمرشون طولانی و یاد مادربزرگم برای همیشه سبز
4) توی خیابون مدرس مشهد هرجمعه ، جمعه بازار کتاب برپاست و این بار هم شانس با ما بود تا این اتفاق با مزه رو از دست ندیم ( 5 سال پیش هم این جمعه بازار رو دیده بودم )، لذت داشت راه رفتن بین این همه کتاب و خرید قصه های مجید مرادی کرمانی
5) داشتیم با بابا می خندیدیم که یه کوچولوی دوست داشتنی خودش رو چسبوند به صورت بابا و بوسش کرد پدرش اومد و عذرخواهی کرد که البته بوسه ی شیرین یه کوچولو عذرخواهی نداره اما برای من و مامان تعجب داشت که چیه بابا برای این دختر ناز جذابیت داشت ؟ زنده باشی فاطیما کوچولو
و چند تشکر :
۱) ممنون از صاحب کافی نت روبه روی پاساژ زیست خاور که به خاطر پر بودن تموم سیستمهاش اجازه داد از کامپیوتر شخصیش یه سری بزنم به سایت لعنتی دانشگاه و ببینم که این نمره ی تاریخی اومده یا نه
۲) ممنون از آقای مهربونی که ازش زعفران خریدیم و تا وقتی توی مغازه اش بودیم ازمون با هرچی که داشت پذیرایی کرد و بعد هم منو فرستاد به روزهایی که تخم مرغهای شانسی کاکائویی رو دوست داشتم ، ممنون از جعبه ی شانسی که بهم دادید
۳) ممنون از خادم های حرم که اگرچه تذکر می دادن تار مویی بیرون نباشه از سیاهی شالم، اما مهربون بودن و محترم و بی لطفا هیچ حرفی نمی زدن مگه در یک مورد استثناء که می ذارم پای خستگی
۴) و ممنون از فروشنده ی مهربون صنایع دستی نزدیک هتل که عین یه لیدر ماهر ما رو راهنمایی کرد برای گشت زدن توی خیابون هایی که مهمونش بودیم
کاش ضمانتم را کند که بی پناه ترین آهویم این روزها
بر می گردم با کوله باری از دلتنگی برای گنبد طلایش خیلی زود

|
|