۵ روز دیگه تولد تنهایی های منه ، ۱۳ دی ۱۳۸۳ تنهایی های من متولد شدن و من مادر شدم ، مادر واژه هایی که غریبی می کردن با جوهر و سفیدی کاغذ ، دلشون به ضربه ی انگشت های من روی کیبورد سیاهم خوش بود تا با هر ضربه از ذهن من متولد بشن،۱۳ دی تولد تنهایی های منه
دلم برای همه ی روزهای خوب و بدی که روی این صفحه های مجازی حک شده تنگه برای همه ی لحظه هایی که سیاه و سفید یا رنگی نقاشی شدن
تنهایی های من ۵ ساله می شه و من یه مادری که کودک ۵ ساله اش رو به مهدکودک فراموشی فرستاده و گاهی لابه لای روزمرگی هاش یه سری بهش می زنه
مادر خوبی نیستم اما مسئول تک تک واژه هایی هستم که به دنیا دعوتشون کردم
صفحه های مجازی خط خطی من مادر تنهاتونو ببخشید
تولدت مبارک قسمت مصور خاطرات من


+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/10/08 ساعت 19:18 توسط : طوبی |

نوشتن را فراموش کرده ام انگار ، کلمات با من غریبی می کنند و من تنها تر شده ام از روزی که تنهایی های من جان گرفتند بر سپیدی مجازی این دنیای تا ابد ناآشنا ، دست محبت به سوی واژه ها دراز کرده ام اما تک تک غریبی می کنند که چندین ماه است نانوشته مانده برگ های تنهایی های من چرا که تنها نبودم در دنیای واقعیتهایی که شاید پر بود از عطر توت فرنگی ، تنها تر شده ام و باز پناه آورده ام به حروفی که کنار هم می نشینند و خود من را به تصویر می کشند ، من دلگیر پر باران این روزها را

 این آخرین رقص واژه ها میان برگهای مجازی تنهایی های من است ، به خدا پناه می برم و به خود و بی چتر زیر باران اتفاق ها خیس می شوم و اشک هایم با اشک های خدا یکی می شود و آسمان بی مهتابم بی قراری می کند ، میان کشمکش بودن و نبودن نیستی را برمی گزینم و پایان می دهم این خط خطی هایی که دلنوشته های کودکانه ی دخترکی بودند که اول کودکیش را بعد نوجوانیش را ، تابش را ، شبانه های خداییش را ، بوسه های مخفیانه اش بر گونه های داغ خدا، سبزی اش را و امروز رنگین کمان دلش را به روزگار سپرد
زیر باران این همه تنهایی ، زیر هق هق چشمانی که دلتنگند ، شانه به شانه ی خدایی که قهر است با من و دنیای من ، بی بهانه ، بی غرور ، بی عطر خوش روزهایی که گذشت ، تنها با کوله باری خاطره ی تلخ و شیرین می روم از تنهایی های من که یک روز زمستانی متولد شد ، بر مزار روحم سنگی سفید انداخته ام و روی آن با خطی درشت نگاشته ام :

من آن سنگ مغرور ساحل نشینم                       که می رانم از خویشتن موجها را

خموشم ، ولی در کف آماده دارم                            کلاف پریشان صدها صدا را

چنان سهمناکم که از هیبت من                             نیاید سگ ماهیان در پناهم

چنان تیز چشمم که زاغان وحشی                         حذر می کنند از گزند نگاهم

صدفها و کفها و شنهای دریا                                  به مرداب رو می نهند از هراسم

من آن سنگم ، آن سنگ ، آن سنگ تنها                که هم آشنایم ، که هم ناشناسم

غبار مرا گرچه دریا بشوید                                    ولی زنگ غم دارد آیینه ی من

مرا سنگ خوانند و دریا نداند                                 که چون شیشه قلبی است در سینه ی من

پ.ن1 :همیشه بهار امانتی بود میان ذهن تو ، واژه ی مشترکی که با هم داشتیم ، من به واژه ای که به امانت به ذهنم سپرده ای خیانت نکرده ام ،اما تو .... تنها یی های من را برای همیشه بدورد گفتم، احتیاجی به پر پر کردن همیشه بهار نبود آشنای من

پ.ن2: خدایا با زندگی هایمان شوخی نکن ، قلقلک هایت دوست داشتنی است اما خنده ی زیاد بی دردی می آورد ، کمی جدی باش، با من ، با او و با همه ی کسانی که در دنیای سیاه و سپیدت سرگردانند

پ.ن3: بدورو صفحه های مجازی پر از دلنوشته های من ، این پایان وبلاگ تنهایی های من است .

+ نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/04/10 ساعت 12:58 توسط : طوبی |

*تنهایی های من ، هم بغض لحظه های سکوتم، هم درد اشک های گاه بی گاهم سلام ، تن مجازیت را باز به من بسپار، منی که از یاد برده ام صف منظم واژه ها را و ببخش برای آنکه باز نطفه های کلام کودکانی می شوند که سرپرستیشان را به عهده نخواهم گرفت

 

*شب است و من و تن گرم اشکهایی که سرسره بازی را از یاد نمی برند هرچه بزرگ شوند و قد بکشند و مهمان فرداها شوند، شب است و پاییز قدم زنان سرود برگ های زرد را زمزمه می کند و من، دلتنگ خش خش قلب شکسته ی نارنجی هایی که دیروز سبز بودند، پاییزمن ، ماه تولد عشق نارنجی من آرام تر برو ، از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم این روزها

 

*ماه سیاهپوش خدا از راه رسیده و باز حسین و آزادگی و مردانگیش که این روزها گم شده در وهم لباس های سیاه و چشمانی که از غم حاجات خود پر اشک می کنیم نه از درد تنهایی حسین ، اگر بانوی کربلا سری به دلهایتان زد چشمان مرا به یاد چشمان پر نجابتش بیاورید که بارانی ام

 

پ.ن 1 : م نازنین و بیتای مهربان دنیایی سپاس از عمق محبت حقیقیتان ، خوبم به توان بی نهایت

پ.ن2 : خدایا چقدر دل نازک شده ام
+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/09/15 ساعت 22:30 توسط : طوبی |

مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی با سبزش روزهایم را نقاشی می کنم و با قرمزش قلب تپنده ای که پر است از شور زندگی و با زردش خورشید خانم مهربانی که گیسوانش را هر روز برای لبخند من شانه می زند

مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی این کاغذ بی خط نمی ماند و این روزها حک می شوند بر سپیدی تنش

مداد رنگیهایت را اندکی قرض بده خدایا که زندگی اگر طرحی سپید و سیاه باشد هیچ بنده ای دل نمی بندد و دل نمی بازد

دستانم را ببین ، نگاه انگشتانم مدادرنگی هایت را می خواهد .......

پ.ن : این روزها به توان بی نهایت روزهای خوبی است ، همه چیز طعم لبخند می دهد ، خدایا برای این همه زیبایی دنیایی سپاس

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/07/20 ساعت 20:9 توسط : طوبی |

بوی پاییز می آید و من عاشق تر می شوم نارنجی پررنگش را ، بوی پاییز می آید و تن بهاریم باران می طلبد تا گل شود این جسم خاک نشان، شاید تمام شود تمام خاکستری هایی که سپیدی کودکانه ها را برده اند ، بوی پاییز می آید و من شانه به شانه ی باران ، شانه به شانه ی خدا و شانه به شانه ی همه ی لحظه هایی که با عشق متولد می شوند، قدم می زنم بر سنگفرش پر برگ زمان و دلم تنگ می شود برای تمام پاییزهایی که بر مزارشان فاتحه خوانده ام .تولدت مبارک فصل عاشقانه های سرخ من

 پ.ن 1) چقدر سایه ام قد کشیده بود دیشب ، چقدر بزرگ شده بود طرح سیاه و سفید وجودم اما باز هم تو بلندتر بودی و سایه ات مهربانتر ، این چه رازی است میان شب و من و تو که حتی سایه ات از سایه ام بیشتر قد می کشد ؟؟؟؟

پ.ن 2 ) مرور خاطرات شیرین همیشه طعم شکلات می دهد و دیروز خاطرات چهارسال پیش بدون کم و کاست برایم تکرار شد ، دیروز دوست داشتنی بود به توان بی نهایت وقتی بعد از چهار سال نگاهم باز همبازی نگاه کسانی شد که قهرمانان قصه های نوجوانیم بودند غزال مهربانم ، سمیرای عزیزم ، مهشید دوست داشتنی ، حرمت نازنین و شیوای همیشگی من

پ.ن 3) مادرانه هایت که طعم عشق می گیرند همان دختر کوچولوی چهار ساله می شوم که تو را از تمام ستاره های آسمان یشتر دوست داشت ، به راستی که اینچنین مادری کردن عشقی می خواهد که تنها در وجود تو زاده می شود ، بوسه ام را بر دستانت بپذیر

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه 1389/07/02 ساعت 14:8 توسط : طوبی |

صدای پایت را می شنوم ، دلم برایت تنگ شده ، برای تمام نارنجیت و برای تمام باران هایی که گل می کنند خاک های بی سرپناه را ، برای تمام گودال هایی که تصویر خیس و بی رنگم را آینه می شوند ، برای تمام درختانی که برای آخرین بار بوسه می زنند بر تن خشک برگ ها و نقطه ی پایان می گذارند بر سبزی دیروزهایشان ، دلم برایت تنگ شده پاییز من ، پادشاه فصل ها ، سرخ و زرد و نارنجی من ، بیا تا باز دل ببازم به مهر و آبان و آذرت ، بیا که این زاده ی بهار دلش کمی باران می خواهد ......

                           

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/06/24 ساعت 19:57 توسط : طوبی |

پیش تر از شنبه های شکلاتی و هم اندیشان در« تنهایی های من » سخن گفته بودم ، بحث های مطرح شده با موضوعات مختلف دلیل به اشتراک گذاشتن نظراتی است که موافق و مخالفش قابل احترامند ، مبحث حجاب مبحثی چالش برانگیز بود که علامت سوال های بسیاری را در ذهن من ایجاد کرد ، آخرین پست وبلاگ لبگزه که دستنوشته های آقای سید محمدرضا واحدی است مرا بر آن داشت که به  بیان کامل اندیشه ام درباره ی حجاب و زیبایی بپردازم و باید ها و نباید های ذهن پرسشگرم را بازگو کنم ، متن زیر اندیشه ی کسی که خدا را دوست می دارد و دوست نمی دارد که تنها مسلمانی شناسنامه ای باشد ، تمام سطرهای زیر نظرات شخصی انسانی است که به جایزالخطا بودن ایمان دارد

                                                   « حجاب »

حجاب و باید ها و نبایدها باید از نظر منطق و فرهنگ هر خانواده جدا تعریف شود، بدون آنکه عرف جامعه زیر سوال برود و شرع  محکوم شود ، عرف اکنون جامعه ی ما نه روبنده را می پسندد و نه حاضر شدن در انظار عموم بدون رعایت کردن حیا ، حجاب بخشی از قانون اساسی کشور من است و رعایتش بر تک تک بانوان واجب .بنابراین چه از نظر عرف و چه از نظر شرع با مقوله ی حجاب مشکلی نیست اما تعریف های مختلفی از آن باعث ایجاد اختلاف شده ، برخی بد حجاب را دشمن دین می دانند و برخی قانون شکن و گروهی آن را آزادی می خوانند

حجاب برای من شامل دو بعد است : حجاب رفتار و حجاب بدن که از این دو، حجاب رفتار را به حجاب بدن برتری می دهم

حجاب را تنها چادر نمی دانم گرچه چادر از نظر من حجابی برتر است و حریم زیبایی است اما نه برای مریض دلان پست صفتی که برایشان حجاب کامل و بی حجابی یکی است ، تصور ذهنی انسان های بیمار با چادر یا بی چادر تفاوتی ندارد .بنابراین چادر در این مورد بخصوص مصونیت نمی اورد که بارها دیده و شنیده ام دختران پاکدامنی که با حجاب کامل مورد تعرض مردان سیاه دل قرار گرفته اند

بحث دیگر مربوط به بد حجابی است ، برخی رعایت نکردن حجاب کامل و آرایش صورت را دلیلی بر بدحجابی می دانند و آن را محکوم می کنند ، بارها شنیده ایم و خوانده ایم که می گویند خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد ، بنابراین در اصل زیبا دوستی شکی نیست پس چرا نباید زیبا بود ؟ چرا باید خود را از این نعمت بزرگ خداوند که همان زیبا دوستی است محروم کرد ؟

چهره های بزک کرده ای که عروسکان خیمه شب بازی را به یاد می آورند دوست نمی دارم همان طور که کسی را دوست نمی دارم که سراپا سیاه پوش ، تنها بینی اش از گردی صورت پیداست ، مشکل ما افراط و تفریط است ، مشکل ما شناخت نادرست از قوانین خداست ، مشکل ما نداشتن درکی درست از زیبایی است

می گویند آرایش چهره و بدحجابی باعث فساد جامعه است ، جامعه چشم پاک نمی خواهد ؟ مگر نه اینکه همانقدر که زنان به عفاف و حیا توصیه شده اند مردان را به چشم پاک توصیه کرده اند ؟ به راستی برای چشم مردان بیماردل کدام نسخه تجویز شده که برای چند تار موی بیرون مانده ی از روسری این همه بلوا می کنند ؟

چرا باید به جایی برسیم که حجاب زبان اعتراض نسل من شود ؟ آرایش بیشتر ، رنگ های تند تر ، مدل موهای عجیب و روابط آزاد ، همه و همه زبانی است برای رساندن اعتراض به گوش کسانی که خود را به خواب زده اند و معتقدند که ایران من اسلامی است !

می توان طبق عرف جامعه لباس پوشید ، بنابراین اندک آرایش چهره مان و تار موی بیرون مانده از روسریمان منافاتی با عرف ندارد ، و وقتی که اجازه نمی دهیم که هیچ نامحرمی پایش را از چهارچوب منطق ما فراتر بگذارد جدالی  با شرع پیش نمیاید ، از کجا معلوم که با دیدن چهره ی بی آرایش من هوای نفس بر کسی غلبه نکند ؟از کجا معلوم که کسی با چهره ی زیبای بی زینت کسی دچار خیالات نشود ؟ چرا تنها محدودیت برای من و هم جنسان من است ؟ چرا تمام بایدها و نبایدها برای ماست ؟ لحظه ای به قبل و قبل تر نگاه کنیم ، آنقدر که از بدحجابی می گوییم از بدچشمی گفته ایم ؟ آن قدر که زنان را متهم کرده ایم مردان را نصیحت کرده ایم ؟

حجاب رفتار کجای منطق این روزهای ما قرار دارد ؟ کسی که چادر را بنا بر عقیده ی پدر بر سر می کند یا از ترس به خطر افتادن موقعیت اجتماعیش در جامعه محترم تر است یا منی که حد خود را می شناسم و بی حجاب خوانده می شوم ؟ کدام مسلمان تریم ؟ اویی که دروغ می گوید یا منی که با انتخاب مسلمانی می کنم ؟

چند درصد از کسانی که حجاب کامل دارند با شناخت این حکم را پذیرفته اند ؟ تنها حجاب صرف کفایت می کند ؟ پس این همه فساد از کسانی که خود را پشت نقاب حجاب و عفاف پنهان کرده اند از چیست ؟

چرا گاه از نگاه مردان به ظاهر معتقد بیزار می شویم اما نگاه کسی که نامسلمان خوانده می شود آزارمان نمی دهد ؟گاه نگاه کسانی که خود را برادر دینی می دانند نجابت  را زیر سوال می برد که نگاه پسر جوانی که زیبایی را دوست می دارد اینگونه نیست ، ترس به گناه افتادن برای کدام گروه است ؟دیدن زیبایی، دل کدام گروه را می لرزاند ؟ مگر نه اینکه این همه محدودیت حرص روحی میاورد ؟

کمی واقع بین باشیم ، اسلام دینی به روز است ، اسلام را با زمان روز پیش ببریم با جامعه ای که در آن فساد را در مخمل خوشرنگ خدمت می پیچند و با هلهله تقدیممان می کنند ، میان جامعه ی امروز ، من بد حجاب نیستم ، به قول پدربزرگ خدا تار موی روی پیشانی مرا دوست تر می دارد از جای مهر داغ بر پیشانیشان

نمی توان اسلام را از جامعه جدا کرد چرا که سیاست ما عین دیانت ماست و دین ملعبه ی دست سیاست شده این روزها

سخن طولانی شد، گرچه حرفها باقی مانده اما باید پذیرفت که تنها از آزادی سخن گفتن، آزادی نمی آورد باید اندیشه هارا آزادانه پذیرفت . شاید روزی آزادی درست ، مهمان روزهایمان شود

+ نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/06/13 ساعت 17:47 توسط : طوبی |

دست به دامان تو می شوم برای آنکه تمام زمستان ها بهار شوند این روزها

دست به دامان تو می شوم ، تویی که راز روزها را می دانی و شعرهای عاشقانه را می خوانی و صدایت آرام تر است از نجوای رودخانه با درخت

دست به دامان تو می شوم تا بکارت روح شادی ها خط نخورد

دست به دامان تو می شوم تا امضای باران مهر تاییدی شود برای تولد رنگین کمان

دست به دامان تو می شوم ، تویی که خوب می دانی از جنس خاکم و بی غرور برای تو و تو از جنس آسمانی و مهربان برای من

دست به دامان تو می شوم خالق من ، خالق ما ، خالق لحظه و ثانیه ی مهر ، خالق روز ، خالق ماه

دست به دامان تو می شوم که جز تویی نیست برای آنکه دستان محتاجم را در دست بگیرد و پیشانیم را ببوسد و مرا دوست بدارد آسمانی، هرچند محبت من و ما از جنس ناب زمینی باشد

امشب و شب های دگری که از خوان رحمتت باقی است مرا دریاب ، ما را دریاب ، افتان و خیزان آمده ایم تا به امروز ، تا به اینجا ، کمی چشمانت را، نگاهت را بیشتر قرض ده ، ببین روزگار زمینی ما را و محبت آسمانیت را به روزمرگیمان سنجاق کن، چتر نمی خواهیم اگر تو بباری و خیس شود این سلول های محتاج به تو ، یک لحظه تنها یک لحظه کافی است برای تو شدن ، من و ما را خط می زنیم و تو می شویم ، میان تاریکی امشب و شب های دگر اشک هایمان را دوست بدار

                                

 پ.ن 1 : چهار فصل را خلاصه می کنم میان نام تو و تو لبخند می زنی و نگاهت سند می خورد به نام لحظه هایم و من مالک مهربانی می شوم

پ.ن 2 : وقتی سر انگشتان مشتاقم پر می کشند به سوی گره سبزی که تمنای وجودم را وصل می کند به ضریح پاکت ، آیا نیم نگاهی به من می کنی ؟ این شب ها چقدر دلم تنگ می شود برای عطر حرمت ای قریب عشق ( طیبه محسنی آهویی )

پ.ن مخصوص خاله جان :

خاله ی مهربونم من جواب ایمیل هات رو می دم اما فکر کنم به دستت نمی رسه آدرست رو برام کامنت بذار ، جای منم کلی خالی کن

 

+ نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/06/07 ساعت 19:26 توسط : طوبی |

*باد می آید ، برگ ها را می برد ، دیروزها را می برد ، دفتر خط خطی غم ها را می برد ، ابرها را می برد و من می مانم و گیسوان بافته ی خورشید و دفتر نقاشی سپید این روزها و نگاه تویی که عطر خوش یاس می دهد

 

*گام هایم را مهمان می کنم بر تن ظریف برگهای دور افتاده از درخت و استخوانهایشان می شکند و دلم می گیرد از بارش برگ میان این ظهرهای تشنه ی تابستان ، اما دلخوشم با سایه ی بی تعطیلی درختان بلندی که مرا دوست می دارند و کسانی از جنس مرا که هر روز صبح سلامشان را با خورشید به اشتراک می گذراند و هر عصر به خدا می سپارند سبزی و زیباییشان را

 

*مرا نگاه کن ، شاید زیباترین تصویر دنیا نباشم ، شاید دلتنگ باشم گه گاه و آشفته چون زلف بید مجنون در باد ، شاید تلخ باشم مثل قهوه ی پررنگی که عصرانه ی خستگی هاست، اما نگاهم پر است از شیرینی تو ، تویی که قاب می گیرمت میان این خاکیان و دیوار سپید قلبم را هدیه ات می دهم ، مرا نگاه کن تا همیشه ، از امروز تا به دنیا آمدن هزاران فردا

                                   

 

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/06/02 ساعت 21:22 توسط : طوبی |

دفتر نقاشیم را برمی دارم ، نقاش خوبی نیستم اما دلم پر می کشد برای آنکه نقاشی کنم تو را، میان سپیدی بی خط روزها و تو می شوی اولین طرح رنگی دفتر نقاشی زندگی که همه ی طرح هایش سیاه و سپید بود و بی روح

مداد سبزم را برمی دارم و وجودت را سبز طرح می زنم ، به رنگ برگ های سبز درختانی که حضور مهربانانه ی من و تو را به خاطر سپردند و برایمان آرامش آرزو کردند

چشمانت را آبی نقاشی می کنم ، نه برای آنکه به رنگ آسمان است چشمان تو ، چشمانت را آبی نقش می زنم چرا که نگاه آرامت دوست داشتنی است و فیروزه ای نگاهت و آسمان بی ابر چشمانت ، لحظه های غم را خجل می کند ، چشمان آرام و مهربان و پر صمیمیتت را آبی نقش می زنم

دستانت نارنجی است ، چرا که دوست می دارم نارنجی را بسیار ،  دستهایت و مهربانی انگشتانت نارنجی پر رنگ است

میان دستانت صندوقچه ای می کشم که یادگار دیروزهاست و پر است از کودکانه های من و تو و لبخندهایی که انقضا ندارند و پر است از لحظه هایی که تن ها ، تنها نبودند و پر است از نیمکت های سبز و درختان بلند

قدم هایت را صورتی نقاشی می کنم ، قدم هایی که نجابت و صداقت را دوست می دارند و به دنبال لحظه های سپید بی قرارند ، جای پاهایت یاسی می شود وقتی که می روی و خاطره می شوند همه ی اکنون های شیرینمان

و قلب تو نقاشی می شود میان سینه ی سبزت ، قلبی سرخ که خوب عشق می داند و موسیقی محبت را ماهرانه می نوازد و لیلی را مجنون وار دوست می دارد ، قلبی که هم خانه اش خدای رنگین کمان است و نقش ماه همیشه بر تن آبی حوضش نقاشی شده

نقاشیم را نگاه می کنم ، لبخند می زنم و خدا بوسه ای بر گونه ی سرخم می نشاند ، بوسه ی خدا نمره ی 20 دخترک کوچکی است که با دلش نقاشی کشیده ، شرمگین ، خدا را نگاه می کنم و بوسه ای پنهانی بر چشمان خدا مهمان می شود ، نقاشیم را قاب می گیرم همین روزها .....

                

پ.ن 1 : دیروز روز خوبی بود ، روزی که همه چیز طعم توت فرنگی می داد

پ.ن 2 : خدایا برای آنکه مادربزرگم هنوز هست ، دنیایی سپاس ، چروک دستانش را از ما مگیر

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/05/28 ساعت 13:15 توسط : طوبی |

CopyRight © 2009 All Rights reserved