|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
دیروز تابلوی نقاشی خدا زیبا بود
دانه های کوچک برف هم آغوش شده بودند با بارش برگ و من قدم زنان زیر این بارش زیبا ، تنهایی هام را به فکر نشسته بودم
دستانم کرخت شده بود و جیبی نداشتم برای پنهان کردنشان ، انگشتر سرد شده ام انگشتنم را می سوزاند و من همچنان قدم می زدم میان بارش برگ و برف
پیاده رو خلوت بود، عابران یا شانه به شانه مهمان یک چتر بودند یا نگاهشان با تنهایی غریب بود.
همراه من دخترک مهربان روزهایم قدم برمی داشت ، از هر دری گفتیم و به هیچ رسیدیم ، از دین و سیاست و دل ، از آدمهایی که می آیند و می روند و زمان رد پایشان را پاک می کند گاه به سرعت و گاه آرام ، از دلهای تمام شده دوروبرمان ، از تنهایی مشترکی که بر نگاهمان حکمرانی می کند و فروخته نمی شود و از بدها و خوب های زندگیمان ، لذتی داشت قدم برداشتن میان حجم سنگین سرما، وقتی کوله بار ذهن را تهی می کنی از حدس ها و حرف ها
با خدا چند لحظه ای هم قدم شدیم و آرزوهایمان را میان دستانش جاگذاشتیم و روانه اش کردیم به آسمان ، خدا خندید و ما سینه را پر کردیم از عطر پاک لبخندش
خدا به کودکانه هایمان خندید ، به آرزوهای عجیب و دست یافتنیمان ، به قناعتمان برای داشتن سهم کوچکی از زندگی ، خدا به دوست داشتنی هایمان خندید ،جنس لبخندش مرغوب بود ، لبخندش بوی آشنای مهربانی می داد ، عطر خوش عشق
آنقدر راه رفتیم که پاهایم درد گرفت ، سرما دیگر حس نمی شد ، گرمای ماشین که بر پوست کرختم نشست از پشت پنجره ی بخار گرفته چشمان خدا را دیدم که نگاهش را بدرقه ی تنهایی هایم کرد و لبخند زد ، لبخندش را چگونه باید معنا کنم ؟ اجابت می کند همین آرزوهای کوچک را ؟

پ.ن1 : خدایا شیطنتهایت تنها سهم من از زندگی بود ، کمی جدی باش لطفا
پ.ن2 : بی حسم، نه خوشحالم نه غمگین ، نه خوبم نه بد ، نه لبخند می زنم و نه اشک می ریزم ، گاه فکر می کنم که از زنده بودن تنها نفس کشیدن به یادم مانده .
پ.ن3 : عزیزترینِ سرزمین دوستی های من ، خدا هرچقدر هم سرگرم باشد فراموشت نمی کند ، همین که در ذهنت هیچ کسی نمی آید و نمی رود به دنیایی می ارزد ، خدا سهمت را در گنجینه اش پنهان کرده ، روزی می رسد که زیباترین هدیه ی خدا سهم نجابت چشمان تو می شود ، نمی دانی چقدر نبودن آدمها در لحظه هایت بهتر از عبور کوتاهشان است که اگر می دانستی این همه دلگیر نبودی .
پ.ن4 : کاش کسی روزی در کوچه مان فریاد بزند : خاطره هایتان را خریداریم
پ.ن 5: عید همه مبارک ، اگر خدا عیدیتان را داد ، نام مرا ببرید مبادا فراموشم کند
*************************************
امروز باز کسی پرسید : اندوه چشمانت را بهانه ای هست؟ و من سکوت کردم و لبخندزدم شاید بگذرد از این سوال تکراری، اما گفت : تلاش بیهوده مکن ، برق چشمانت خاموش شده انگار!
************************************
به بلوط هایم نگاه می کنم ، گفتی خوش شانسی می آورد برای کسی که خیلی دوستش داری ، بلوط ها میان انگشتان من جا خوش کرده اند و نمی دانند که شانس چه تناسبی با این همه باران دارد؟
*************************************
انحراف ستون فقراتش را عمل کرده بود و گریه می کرد از اینکه پزشک وادارش کرده به یک هفته بیشتر ماندن در شهر ما ، اشکهایش را پاک کردم ، نگاهم کرد و گفت : تهران را دوست ندارم کازرون جای بهتری است ، چشمانش را با آن مژه های برگشته قاب گرفتم ، دو روزی می شود که دیگر دلتنگ خواهر دوقلویش نیست ، زهرای کوچک آرامش نگاه پر صداقتش را به شهرشان برد
*************************************
خوش آمدی فرشته ی مهربان
خدا تو را هدیه داد به مهربان دختر کودکانه های من تا مهمان جدیدی باشی بر این حرمسرای خاکستری
آیریک کوچولوی ما قدمت مبارک
*************************************
دکتر روزگار این روزها برای همه قرص فراموشی تجویز می کند ، مشت مشت خوردنش خاطره ها را نه پاک می کند و نه کمرنگ ، تنها خاصیتش بی اشتهایی است انگار
*************************************
آغوش آسمانیت را بوسه باران کردم وقتی رفتی و عطر تنت جا ماند میان اتاقم ، این روزها با گه گاه بودنت جنس تنهایی هایم مرغوب تر شده ، عادلانه خودت را قسمت کرده ای ، تکه ای برای ما و تکه ای برای نگاه بی رمق مادربزرگ ، کاش مادربزرگ خوب شود زودتر ، دلم می گیرد این شبها که تو نیستی و تاریکی و من تنها می مانیم ، خانه مان را بی تو دوست ندارم
*************************************
اگر پایان سطر ها این سه نقطه ی لعنتی نبود، شبها خوابم پریشان نمی شد با این حجم از بیقراری ، دلم می خواهد عمیق بخوابم، درست مثل فرشته های زمینی خدا که نمی دانند درد را چگونه می نویسند
************************************
سرمشقی دادی از احساس ، قلم را برداشتم ، هنوز به سطر بعد نرسیده زنگ تفریح را زدند ، آمدم که با هم طناب بازی کنیم ، گوشه ای از حیات نقش می زدی بر بوم زندگی ، دلم نیامد که نقاشیت نیمه کاره بماند ، بی صدا رفتم و تو چنان غرق شدی در نقش زدن که فراموش کردی باید مشقهایم را چک کنی
***********************************
از تو نوشتن قدغن................گلایه کردن قدغن
تو قدغن من قدغن
برای روز تازه اجازه بی اجازه

آمدم نقطه بگذارم پایان خط و سطر بعدی را میزبان شوم اما نوک مدادم شکست ، به همین سادگی....
داشتم با شوق مشق می کردم تمام نارنجی ها را ، داشتم از برگهایی می گفتم که پاییزانه هایم بودند و من می خواستم که صدای خش خششان را به باد بسپارم تا برساند به گوش بید مجنونی که دیگر مجنون نیست، شاید عاشق شود باز.
اما نوک مدادم شکست.....
می خواستم سر سطر از خاطره ها بنویسم، از روزهای نزدیک مهربانی ، از تنهایی هایی که دور می شدند و لبخندهایی که حجم گریه ها را به بازی می گرفتند، اما شکست ، نوک مداد تازه تراشیده ام به همین سادگی.......
من برگی نکندم از دفتر بی خط روزگارم و نقشی نزدم از سیاهی، هرچه بود رنگین کمان بود ، سبز و نیلی و سرخ و من خوشبینانه در این باور که پس از هر باران، لبخند خدا رنگین کمانی می شود بر سپیدی دفتر نانوشته ی دل، اما وقتی دیگر قلمی نبود، کبود و زرد شد رنگین کمان خوشبینی ام
من صادقانه می دانستم نگاه خشن این شهر پر هیاهو را و سرم درد نمی گرفت از بوقهای مکرر بی دلیل ترافیک های شلوغ ، من دل می باختم به چراغهای روشن تک تک خانه ها و دعایم خوشبختی تمام کسانی بود که پاییز فصل شاعرانه هایشان بود ، خاطرات دفتر بی خط روزگارم خلاصه می شد در خنده های سرخوشانه ی دوستانم و نگاه نگران مادر و دلبستگی پدرانه ی مرد روزهای بارانی من و نهالی که جان می گرفت در میان نگاهم، اما بی دلیل شکست مداد تازه تراشیده ی من.....
شاید نباید سطر بعدی را می نوشتم ، شاید همین قدر خاطره بس بود ،همین اندازه لبخند ، همین اندازه سادگی ، شاید شکست تا بدانم نباید یک رنگ نوشت دفتر روزگار را ....
دفترم را بسته ام ، روزها می آیند و میروند ، لبخند می زنم و گه گاه خنده ای از ته دل سلولهایم را به وجد می آورد ، اشکهایم را بایگانی کرده ام مبادا دلشان بخواهد سرسره بازی کنند و آینه را مهمان می شوم هر روز صبح تا یادآور شود که در عمق چشمانم، میان کلبه ای که هیچ کس نمی بیند ،تنهایی پرده های بی رنگی را کنار زده و چشم دوخته به بی انتهایی روزها
سطر بعدی نانوشته ماند و من هنوز کلنجار می روم با ذهنی که نمی داند چرا نوک مداد تازه تراشیده ام شکست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 1 : مهربان ققنوس من مبارک باشد سالگرد آغاز چشمانت ، دوست داشتنی بود دوتایی های شلوغمان
پ.ن 2 : خدایا به خاطر تمام دوستانه هایم شکر، به خاطر مهربانی بهنازها و شادیهای هفته های سبزمان و لبخندهایی که بی رنگ می کند سیاهی ترافیکهای تهران را
پ.ن 3 : امروز برف بارید و کسی حس نکرد شوق پنهانی که قلقلک داد روح ساکنم را ، چقدر قدم زدن را دوست دارم بی چتر میان بارش رحمت خدا ،وقتی دستان تنهایم را به جیبهایم می سپارمسکوت را دوست می دارم وقتی که حرف آرامم نمی کند ، وقتی برای هر واژه باید درگیر دلیل باشم ،وقتی که می توانم تمام دوست داشتنی هایم را به نگاه تزریق کنم، سکوت می شود بتی که می پرستمش با عشق
سکوت را دوست می دارم وقتی ایستاده ام پشت پنجره های سرد اتاق تنهایی هایم و درخت گردوی حیاط برگ هایش را لباسی می کند بر تن سنگفرش ها و من نگاهم را صندوقچه ای برای آنکه تصویر برگ ریزانش یادگاری بماند از نارنجی پاییز
سکوت را دوست می دارم وقتی صدای گربه ای کوچک می شکند تمام بهت لحظه ها را و من می ترسم از ناله های ضعیفش و به چشمانم زل می زند و دلم می سوزد برای این همه معصومیت در نگاه حیوانی که بی صفتش می خوانندش
سکوت را دوست می دارم وقتی صدای تلنگر باران بر شیشه ی غبار گرفته ی تاکسی پیرمردی خاموش ،زیباترین ملودی تنهایی هایم می شود و من آرزو می کنم که ای کاش رادیوی ماشین خراب شود و تمام مسیرهای مسدود شرق به غرب تمام شوند، شاید مردمان این شهر خاکستری بدانند ملودی باران حرمت دارد
سکوت را دوست دارم، نمی دانم سکوت چقدر ذات مرا دوست می دارد و چقدر مرا لایق می داند برای همنشین شدن با لحظه هایم ، سکوت کرده ام چندی است و منحنی لبانم پر رنگ تر شده بی آنکه کسی بداند نقاش زندگی بر بوم دلم ناشیانه نقش می زند ،کمی نزدیک و کمی دور، تنها همین سکوت یادگاری می ماند، وقتی که سنگی سفید شناسنامه ی تنهایی هایم می شود.
پ.ن : از همه ی مهربونهایی که برای مادربزرگم دعا کردن ممنون ، خدا رو شکر عملشون با موفقیت تموم شد و اگرچه هنوز مهمون اون اتاق دلگیره و درد چاشنی لحظه هاش شده اما به همین زودی برمی گرده کنار پیرمردی که این روزها دلتنگی و تنهایی کلافه اش کرده ، از لطف همه تون ممنون ، لحظه هاتون بی غم
من خوشبختم چون خدایی هست که بهم ثابت کرده توی تموم لحظه های سخت کنارمه ، برای همه ی خنده هام دلیله و اشکهام رو بی بهونه مهمون چشمهام نمی کنه ، خدایی که وقتی گمش می کنم خودش برام دست تکون می ده و وقتی صادقانه به آسمونش خیره می شم تمنای نگاهم رو بی جواب نمی ذاره ، خدایی که عاشقه و من با تمام وجود براش دلبری می کنم و ناز نگاهم رو می خره بی منت ، خدایی که دستم رو می گیره وقتی لبه ی پرتگاه ایستادم و یه اشتباه منو به سقوط پیوند می زنه، خدایی که صدام می کنه وقتی سکوت لحظه هام کسل کننده می شه ، وقتی فراموش می کنم زندگی رنگین کمان زیباییه ، خدایی که توی آسمون نیست کنار منه، وقتی که دارم به غمگین ترین ریتم زندگی گوش می دم پابه پای چشمهام بارونی می شه و منو توی آغوش می گیره مبادا حس کنم تنها موندم ، خدایی که معصومیت از دست رفته ی کودکی هام رو به من برمی گردونه تا باز خجل بشم از یک قهقهه ی بلند از سر دلخوشی ، خدایی که گوش من رو می کشه وقتی که فراموش می کنم دنیا سفید نیست و به من سیلی می زنه قبل از این که روزگار به خاطر سادگی و خوشبین بودنم درد رو به یادم بیاره ، خدایی که دلگیر نمی شه وقتی باهاش قهر می کنم وقتی که بهش می گم خدای دیگرانه نه خدای من، وقتی سرش داد می زنم و می گم که ذره ای معرفت نداره ، بین این همه کج خلقی به کوچکترین خواسته ی من جواب می ده تا بدونم که برآورده کردن آرزوهای کوچک من هم براش مهمه ، خدایی که نیاز نداره به محبت من، به وجود من، به بودن من، اما با محبت من، با وجود و بودن من لبخند می زنه و لبخندش رنگی می کنه همه ی لحظه های بی قراری رو، خدایی که برای تنهایی های من حرمت قائله ، خدایی که بدها رو از زندگی من خط می زنه و به جاشون یه دنیا خوبی می ده ، خدایی که به من دل خوش داده و یک دنیا آرزوی قشنگ و یک دنیا لبخند
من خوشبختم چون شب هست و خدا هست و یک روح سبکبار

یه پ.ن طولانی:
حکمت کارهات رو نمی دونم مهربون من ،نمی دونم چرا هر کسی از هرچیزی که می ترسه بهش دچار می شه
خوب یادمه که مادربزرگ پر کشیده ام از این که سکته کنه و روی تخت حتی قدرت حرف زدن نداشته باشه بیزار بود و همیشه می گفت مبادا من هم به این حال و روز مبتلا بشم، اما شد، درست 9 ماه روی تخت ،گوشه ی اتاقی که الان 2 ساله چراغش خاموشه خوابید و فقط با چشمهاش نگاهمون کرد و بعد روحش از جسمش دل برید ، چهره ی آرومش وقتی برای آخرین بار روی صورتش رو کنار زدن خوب به یاد دارم
چند ساعتی می شه که از بین هزار تا درد برگشتم از میون ساختمون بزرگ بیمارستانی که میزبان ناخوشی هاست نه خوشی ها ، حال خوبی نیست وقتی که روی تخت پیرزنی رو ببینی که با زحمت جواب سلامت رو می ده درحالی که شب قبلش با نهایت عشق بوسه بارونت کرده بود، مادربزرگم همیشه می ترسید از تخت بیمارستان و این لباسهای یک رنگ و امروز دیدمش که خوابیده بود خیلی آروم، در حالیکه بدرنگ ترین صورتی زندگی من رنگ لباسش بود ، اگه قلب مهربونش طاقت بیاره باید عمل بشه ، هنوز همه مردد موندن برای تصمیم و مادربزرگ بی هدف و با درد ریه هاش رو از تلخی اکسیژن اون اتاق دلگیر پر می کنه ، براش دعا کنید
کاغذ را مچاله می کنم میان انگشتانم ،دردش می گیرد ، دلش می شکند ، چقدر سنگدل شده ام این روزها
چروکهایش را که می بینم بغضم می گیرد، درست مثل امروز صبح وقتی که گربه ی کوچک خاکستری رنگ لنگ لنگان از مقابل نگاهم گذشت و من بغض کردم و نم اشکم گونه ام را به بازی گرفت
کاغذ دیگر زیبا نیست ، دست نخورده نمانده ، خط هایش با هم، هم آغوش شده اند و غمش را حس می کنم وقتی که از درد می نالد و نوک انگشتانم تیر می کشد
دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید ، زیبایی کاغذ ، طراوتش ، یکدست بودنش و امیدش بر باد رفته، تنها با حرکت پنج انگشت
دل آدمها مثل یک کاغذ دست نخورده است که با یک حرکت مچاله می شود و در سکوت فریاد می زند و زرد می شود برایش تمام سبزهای دیروز
کاش به جای فشار انگشتان بر تن نحیف کاغذ قلمی برداریم و نقشی بزنیم از محبت
پ.ن۱ : زوج ناشناسی که امروز بغل ماشین غرق به گلتون بوق زدیم و با صدای دستمون سکوت بینتون رو شکستیم تا توی اون ترافیک چهره های پر استرستون به لبخند باز شه ،شروع عشقتون نارنجی پررنگ
پ.ن ۲ : نازنین شیمای من سفرت بی خطر ، ماه عسلت که چند روزی بیش نیست به شیرینی ۱۰۰۰ سال
پ.ن ۳ :برو ای ناصح مجنون زپی کار دگر نقش بر آب مزن کار من از کار گذشت
و ناگهان چقدر زود دیر می شود ......

یک عذرخواهی از دو عزیز مهربون:
خوندن پست قبلیم گویا اشک رو مهمون دو جفت چشم مهربون کرده ، شرمنده ی چشمانی شدم که با بارششون غم رو تداعی کردن ، از صمیم قلب من رو به خاطر اندوهگین شدنتون ببخشید که بیزارم از آزار عزیزان
اگه دروغ نگم یکی از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین اتفاقات زندگیم دیروز افتاد :
به طرز وحشتناکی سرما خوردم و الان فقط سیما دارم و کلا رفتم روی سایلنت ، از ساعت ۱۰ دیروز صبح که استاد محترم ازم ترسید و گفت حالت بده بدو برو خونه ، تا همین الان پوست بدنم داره با درد دست و پنجه نرم می کنه
حدود ساعت ۶ بعدازظهر بود که تلفن زنگ زد ، مادر جان گوشی رو برداشت و بعد از یه سلام رسمی گفت با تو کار دارن ، با صدای نصفه و نیمه ام سلام دادم ، صدا گفت که نشناختی ؟گفتم نه ، گفت نفیسه ام ،کلی فکر کردم و بعد با کلی خجالت گفتم نشناختم گفت سوم دبستان مدرسه پیام آزادی ، یادم اومد دختر مهربون و قدبلند کلاسمون ، شریف ترین نفیسه ی زندگی من
اگه این گلوی بی معرفت همراهی می کرد از خوشی جیغ می کشیدم ،زنگ زده بود که یادم بیاره فردا ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح قرار داریم جلوی در مدرسه ای که الان دبستان پسرانه شده ،خوب یادم بود اما فکر نمی کردم کسی این قرار کودکانه رو به یاد داشته باشه ، گفت خدا خدا می کرده خونمون عوض نشده باشه ، بین همه ی بچه ها فقط تونسته بود منو پیدا کنه و من توی دلم از این همه محبتش شرمنده شدم بهش گفتم فقط از زهرا و شیرین و الناز خبر دارم که زهرا ساکن زنجان و الناز مقیم دانمارک و شیرین گمشده ایه که سالی یه بار یادی می کنه و دوباره می ره تا سال بعد، گفتم فردا میام حتی با همین بدن درد کوفتی اما هیچ کدوم امید نداشتیم که بچه های دیگه یادشون باشه که ۷/۷/۷۷ وسط حیاط کوچیک مدرسه به هم قول دادیم که ۱۰ سال بعد همدیگه رو ببینیم ، حالا ۱۰ سال گذشته و از اون همه دوست فقط من و نفیسه تونستیم چند دقیقه ای خاطراتمون رو زیرو رو کنیم
احساس پیری کردم وقتی بعد از ۱۰ سال صدای دوستی رو شنیدم که با چادر صورتیهامون شونه به شونه سرود می خوندیم ، دلم تنگ شده امروز خیلی خیلی زیاد برای همه ی کسایی که به یاد دارم و همه ی کسایی که لابه لای خاطره های صندوقچه ی ذهن گم شدن
می دونم خیلی محاله اما اگه کسی از بچه های دبستان پیام آزادی وب منو می خونه یا کسی رو می شناسه که قبلا این مدرسه می رفته یه خبر بهم بده ، بدجوری دلم هوای صمیمیت قدیمها رو کرده
پ.ن : ۸/۸/۸۸ تون پر از لبخند و عشق و شادی

خوابم نبرد هرچه کردم ، حتی عروسک تنهایی هایم را فشردم در آغوش و بوسه بارانش کردم و دستهایم را گره زدم به گیسوان طلاییش و گرمای آغوشش را طلب کردم شاید خوابم ببرد میان این همه تنهایی، اما نشد
شب بود و تاریکی و چراغ هایی که خاموش بودند و دلی که سرگردان مانده بود و چشمهایی که بهت زده بودند از این همه باران بی دلیل و انگشتان بیقرار من که جا مانده بود بین تارموهای عروسک بی نامم
خوابم نبرد هرچه کردم ، قرص هم کاری نکرد برای این همه درد ، دلم صبح می خواست ، انتظار می کشیدم روشن شدن هوا را از پشت این پرده های سبز، اما نمی گذشت این ساعت لعنتی ، نمی دانم دلبسته ی کدام لحظه شده بود ؟
با تمام تاروپود حس می کنم که جا مانده ام بین لحظه های دیروز و حس می کنم که دلیلی نیست برای بودن و از این همه خوشبختی دلم می گیرد و دل آسمان می گیرد و خدا اخم می کند و چشمان من می بارد و بین این همه اشک خواب سری می زند به بی قراریهایم و تا روح جا می گیرد میان رویا ،خوابم بوی باران می گیرد ، خواب می بینم که آسمان می بارد ،آنقدر که هم آغوش می شوند اشکهایم با تن قطره ها و یکی می شوند و سر می خورند از گونه هایم و دستانم خالی است و انگشتانم یخ می کند و من زانو میزنم میان خیابانی خلوت و تن را می سپارم به باران و یخ می زند اشکهایم ، تنم ، روحم و تمام حس هایی که بیدار شده بودند این روزها.
دیشب باران بارید ، برای همین است که پلکهایم درد می کنند....

چقدر دلگیرم امروز بی دلیل
دلم از هیچ هم می گیرد انگار
تلخ شده ام ، روحم دارد تنهایم می گذارد، می رود چون بهانه جو شده ام ، دلش تنی دیگر می خواهد ، تنی که لبهایش فراموش نکنند زیباتر می شوند با لبخند ، تنی که وقتی چشم می دوزد به بی نهایت فردا آه نکشد ، تنی که خسته نشود از همین اندک روزمرگی
دلم می سوزد برای روحی که زندانی شده میان این پوست و گوشت ، دلم خاکستر می شود و کاری برنمی آید از دستهای تنهایم
بغض دارد دیوانه ام می کند ، سوگند خورده ام که چتری باشم برای گونه های سردم تا باران آزارشان ندهد ، نمی گذارم بشکند این بغض پر درد ، دیگر تمام شد تمام اشکهای بی دلیل، باید مدرک محکمی باشد تا قاضی چشم را راضی کنم به باریدن
چقدر دوست نمی دارم خود را امروز
چقدر غمگینم و چقدر دلم می خواهد پای روزگار را باز کنم به هی هی گفتن هایم
دلم از هیچ گرفته و شاید تقصیر این ابرهای نیمه کاره است و شاید تقصیر خورشید است که می رود و شاید تقصیر خواب بی هنگام امروز است و شاید .....
هیچ کس مقصر نیست ، مقصر دلی است که تنگ می شود و خط خطی می کند لحظه ها را ، یک خط دو خط سه خط ...... هزار خط
کسی می داند مرگ چگونه می آید ؟ بی هیچ دلیل دلم می خواهد تمام شوم

پ.ن : اگرچه بعداز ظهر تلخی بود بی دلیل و بی دلیل دلگیر بودم اما بهترین بهترین من همین مرا بس است که تو هستی این روزها و صدایت آرامشم می دهد و می رساندم به بی نهایت خوشبختی ، دوست داشتن تو طعم توت فرنگی می دهد
|
|